مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

428

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو الفضل از نزد شيخ بدرآمد و فرحناك و شادان همىرفت تا به شهر خويش رسيد . و خادمك خود را فرستاد كه بازرگان را بشارت داده ، به او بگويد كه مقصود تو پديد آمده . و در هنگامى كه ابو الفضل به شهر حسن بازرگان رسيد ، از ميعادى كه در ميان بازرگان و پادشاه بود ، ده روز بيش نمانده بود . چون ابو الفضل نزد حسن بازرگان رسيد و او را از پديد آمدن مقصود آگاه كرد ، او را انبساطى بزرگ روى داد . و كتابى را كه ابو الفضل ، قصه در آن نوشته بود ، از او گرفته ، جامه‌هاى خود را از سر تا قدم ، با ده اسب و ده اشتر و ده استر و سه تن مملوك به دو داد . پس از آن بازرگان ، قصه را گرفته ، به خط خود نوشت و نزد ملك رفته ، گفت : ايها الملك ، حكايتى طرفه آورده‌ام كه كسى چنان حكايت هرگز نشنيده . چون ملك سخن بازرگان بشنيد ، درحال ، فرمود اميران و عالمان را حاضر آوردند . و بازرگان بكرسى نشسته ، اين قصه در نزد ملك فروخواند . چون ملك و حاضران قصه بشنيدند ، شگفت ماندند و زر و سيم و گوهرها بر او نثار كردند . پس از آن ملك ، خلعتى از بهترين جامه‌هاى خود با شهرى بزرگ ببازرگان بداد و او را بزرگترين وزيران خود كرد و فرمود كه اين قصه را به آب زر بنويسند و در خزانه نگاه دارند . و هروقت كه ملك دلتنگ مىشد ، حسن بازرگان را حاضر آورده ، حسن ، قصه بر وى فروميخواند . و آن قصه اين بود : حكايت سيف الملوك و بديع الجمال در زمان گذشته ، پادشاهى عاصم بن صفوان نام ، در داد و دهش شهرهء